
این باران پاییزی مرا برد به آن صبح سحرآمیز سالهای دور به نوجوانی در جستجوی رستگاری ...به شعری از آرسنی تارکوفسکی...و به امید همیشگی به رهایی و با همه این همه اندوه سلام بر امید و سلام بر دوست داشتن و سلام بر میرحسین...
ديروز از صبح چشمانتظار تو بودم
ميگفتند"نميآيد"،چنين ميپنداشتند
چه روز زيبايي بود،يادت هست؟
روز فراغت و من بينياز به تن پوش
امروز آمدي، پايان روزي عبوس
روزي به رنگ صبح
باران ميآمد
شاخهها و چشم اندازها در انجماد قطرهها
واژه كه تسكين نميدهد
دستمال كه اشك را نميزدايد
بازتاب
هر لحظه كه با هم بوديم
جشني بود، عيد تجلي،
و در جهان ، من و تو تنها.
سركش تر بودي، سبك تر از پر پرنده اي
هم چون توفاني، سر مست، فرود آمدي
بي حساب پله ها، و مرا
ميان ياس هاي نم ناك
به قلم روي خويش خواندي، آن سو،
آن سوي آينه
كه چون انبوه ماهيان در آبها شناور است!