
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

این باران پاییزی مرا برد به آن صبح سحرآمیز سالهای دور به نوجوانی در جستجوی رستگاری ...به شعری از آرسنی تارکوفسکی...و به امید همیشگی به رهایی و با همه این همه اندوه سلام بر امید و سلام بر دوست داشتن و سلام بر میرحسین...
ديروز از صبح چشمانتظار تو بودم
ميگفتند"نميآيد"،چنين ميپنداشتند
چه روز زيبايي بود،يادت هست؟
روز فراغت و من بينياز به تن پوش
امروز آمدي، پايان روزي عبوس
روزي به رنگ صبح
باران ميآمد
شاخهها و چشم اندازها در انجماد قطرهها
واژه كه تسكين نميدهد
دستمال كه اشك را نميزدايد
بازتاب
هر لحظه كه با هم بوديم
جشني بود، عيد تجلي،
و در جهان ، من و تو تنها.
سركش تر بودي، سبك تر از پر پرنده اي
هم چون توفاني، سر مست، فرود آمدي
بي حساب پله ها، و مرا
ميان ياس هاي نم ناك
به قلم روي خويش خواندي، آن سو،
آن سوي آينه
كه چون انبوه ماهيان در آبها شناور است!

و نام همه آرزوها میرحسین موسوی است...

ذهن خلاق و روشن ، ذهنی است که همچون خورشید وجود خود را منوط به هستی می داند پس برپهنه آسمان زندگی هر روز طلوع می کند . امروز ، روزی دیگر است وباید با امید ، حرکتی دیگر را سامان داد. هر چند که باید دیروز را مورد نقد وبررسی قرار داد اما همواره نباید اکنون وحال را از یاد برد . جریانی اجتماعی وسیاسی که در مقطعی شکست را تجربه کرده است باید به بررسی گذشته بپردازد اما در گذشته متوقف نشود وبا تمام توان در فرصت نو به پیش بتازد. نیروی زندگی ساز ((امید )) می تواند خلاقیت را سازمان دهی کند تا یک فرد انسانی و یا یک اجتماع بشری و جریان سیاسی دوباره بودن خود را تکرار کند و دست به عمل بزند . ((امید)) ی که در ذهن زندانی باشد ،هیچ تاثیری برای صاحب آن نخواهد داشت بلکه صرفا" یک پندار در ردیف دیگر پندارهاست که به کار فانتزی می اید .
امید را باید به اکنون آورد و آنگاه با هوشیاری وشناخت کامل شرایط موجود به رهنمود آن عمل کرد و از عمل نهراسید ، دوباره باید به آرمان سیاسی و به عشق گفت : ((آری )) تکرار امید در حقیقت تکرار عملی است که ما آن را برای رسیدن به اهدافمان انجام می دهیم . هیچ چاره ای نیست همان گونه که ناگریزیم روال روزمره صبح ، ظهر وشام را بپذیریم به همان ترتیب ناچاریم به عمل سیاسی دست بزنیم ، چرا که اگر به این عمل دست نزنیم حریف باهوش قطعا" برای سکوت ما هم معنایی باب طبع خود خواهد ساخت و در راستای منافعش ان را بکار خواهد گرفت ، زیرا هر عملی که انجام میشود سرانجام سود یا زیانش را متوجه یک طرف جریان خواهد کرد باید با وجود خاطرات منفی از عشق یا عمل سیاسی بار دیگر امید رهایی وعشق را تکرار کرد ، این قانون زندگی است .
و اما بعد:این متن را در سایت اکنون فیلتر شده خرداد نو نوشته بودم با امید و لبخند وحالا احساس می کنم که امواج سبز انقلاب زیباتر و بالنده تر به پیش می رود.مگر ما نشنیدیم که وقتی پیکر شهدا برفراز دستها می شد همه فریاد می زدند شهیدان زنده اند...این باور ما بود وهست که شهدا زنده اند و انقلاب زنده است ...انقلاب در طول مسیر خویش روزهای خاکستری بسیار داشت اما آنچه که در نهایت بر آسمان است خورشید روشنی بخش امید و آرمان است.راه سخت تر شد اما باقی است و ما باید باز هم چون خورشید بر آسمان امیدمان را تکرار کنیم و برای فردایی روشن برای همه تلاش کنیم و آرام ُمسالمت آمیز و با لبخند با ایمان به آرمانهای بهمن۵۷ برویم به سوی آینده سبز...

به سوی بهمن ۵۷
وقتی که یک نوجوان بودم تمام دار و ندار من یک دوچرخه ی آبی بود که با آن، روز هایی که هوا خوب بود، راه می افتادم و در کوچه های مشهد می گشتم. آن روزها، روزهای ده ی شصت را می گویم چقدر ما همگی به هم نزدیک بودیم.از انقلاب روزهایی نگذشته بود که هیولای امپرسیالیسم به شکل جنگ در مرزهای کشور، تنوره کشید اما نه جنگ و نه درگیری های سیاسی اول انقلاب، نتوانست ما را آنقدر از هم دور کند که دیگر هیچ کس حال کسی را نپرسد و حال باغچه را نپرسد و حال خورشید را. یادم می آید که روز عصر تابستانی بود که من در خیابان نخریسی مشهد دوچرخه سواری می کردم که ناگهان احساس غم عجیبی سراغم آمد. و چند روز بعد ما محله قدیمی مان را رها کردیم و به شهری در اطراف مشهد رفتیم. همه چیز به سرعت اتفاق افتاد، خیابان های بزرگ، اتوبان ها و ساختمان های شیک و وسایل جدید و آدم هایی که می دویدند تا اشیای بیشتری داشته باشند، اشیای جدید . اما هر چه گذشت این اشیا ما را از هم دور کرد. دیروز بود که چهره ای آشنا دیدم.همان آقایی که وقتی من نوجوان بودم نخست وزیر بود.موهایش سپید شده بود . روزگار گذشته بود ولی نگاهش و لبخندش مثل همان سال ها بود.او می دانست که ما انقلاب کردیم که به هم نزدیک باشیم و باغچه ی همه ما گل داشته باشد و خورشید به خانه همه بتابد . نه اینکه ساختمان های بزرگ جلوی نور را برای ساختمان های کوچک سد کنند و نه اینکه کوچه ها دیگر نباشند و خیابان ها به دریا نرسند. من هم دوچرخه آبی را برداشتم و راه افتادم از کوچه های خاکی آن روزها آمدم که بگویم باید این خیابان های شهر همه به دریا برسند و باید که ما پس از سی سال، سی گام به روزهای خوب رخداد 22 بهمن 57 نزدیک تر باشیم و نه اینکه دورتر. حالا که کسی آمده است تا ما راه مان را نزدیک کنیم و برسیم به خورشید.همان آقایی که وقتی من نوجوان بودم، نخست وزیر بود و اصلا گول ساختمان های بزرگ و ماشین های شیک و اشیا را نمی خورد و می دانست باید قلب هایمان به هم نزدیک باشد و اینکه ما انقلاب کردیم تا همه ما ، هم کار داشته باشیم ، هم خانه . نه اینکه یکی هم کار داشته باشد و هم خانه، هم کارخانه، هم روزنامه. حالا آقای نخست وزیر، من به شما رای می دهم تا همه چیز مثل آن روزها باشد و آن نسیم 57 دوباره به کوچه ها بیاید و دوباره همه ما برویم به سوی 22 بهمن 57.

بر روستای کودکی برف می آید...

زنده باد دخالت حداكثري به نفع طبقه كارگر
به چپ ترين گزينه ممكن راي مي دهم
درود بر کارگر سلام بر ميرحسين

...خدایی هست...

بهار داره میاد
و تو تنهایی
ایستگاه راه آهن
با قطارهایی
پر از ماجرا
و پرنده ای که می گه
به رستگاری روحت فکر کن پسر
و مادری که نگرانته نه تو هیچ وقت بزرگ نشدی تو همه اش بچه ای
و تو که با تمام وجودت میگی
ببخشید که من نتونستم تو باغ وحش
شیر باشم
و هنوز همون
سنجاب کوچولویم
و واسه همینه
که با این همه اندوه
لبخند میزنم
و حتی
تنها
در ایستگاهی متروک
می گم