محو بازار به دیکتاتوری می انجامد
را در روزنامه سرمایه بخوانید

با بالهای رویا
سا ل داشت تمام می شد و من بودم و آخرین امتحان سوم راهنمایی یعنی انشا
و کاغذهایی که از من می خواست از برنامه تابستانی مان بنویسیم و من فکر می کردم به روزهای بلندی که باید توی کوچه ولو شد و از همسایه های مهربان شنید که ساکت و بعد راه افتاد و پیاده مشهد را قدم زد و رفت کتابخانه پارک میرزا کوچک خان و کتاب خواند
آن هم به امید روزی نوشتن و رفتن از این دنیای غمگین به دنیایی شاد و زیبا و شهری که کوچه هایش به دریا برسند
آن نوجوان تنهای پشت صندلی کتابخانه حالا هم می نویسد از رویای زندگی در دنیایی خوب و سهمش
از دنیا تنها رویایش است که با آن می رود از اتاقی کوچک در اعماق جنوب تهران به شهری که کوچه هایش به دریا برسند و در آن نل به پارادایس می رسد و کیتس و دارودسته اش دیگر نتوانند او را دنبال کنند
کاش می شد پرواز کرد نل با بالهای رویا با سودای پرواز
گفت و گو با دویچه وله صدای آلمان
از کوچه های تنهایی تا آسمان رهایی
نه می خواهم و نه می توانم که این همه درد را پنهان کنم از پس این همه سالها یادم است که بچه بودم و همه اش به یک خانه خوب و بزرگ و رویایی فکر می کردم با لبخندی همیشگی و در آن محله پایین شهر در مشهد کارم رویابافی بود و رفتن با نل به سوی پارادایس و حالا میانسالم سالها به سرعت گذشته ومن هستم و یک سوئیت اجاره ای کوچک در اعماق جنوب تهران که برای پرداخت اجاره آن و هزینه ها باید سه جا کار کرد و روزها و شب ها را گذراند
در مسابقه ای بدون هیچ برنده ای و سالها می گذرد و تو تنهایی و دیگر حتی نمی توانی بگویی که دوستت دارم و همه آنها که دوستشان داشتی رفته اند و همه آن چیزهایی که دوست داشته ای یعنی آزادی و برابری...
و سهم تو از این زندگی یک اتاقک تنهایی است با خاطراتی اندوهبار که دوست نداری حتی مرورشان کنی
و به آن تئاتری می اندیشی از ویلیام سارایان به نام دل من در کوهساران که از شاعری می گفت که هیچ مجله ای شعرهایش را چاپ نمی کرد و ...
سپاس:از همه شما که به من در این وبلاگ سر می زنید سپاسگزارم و دوستتان دارم و شما هستید و محبت شما که می شود به خاطر آن باز هم زندگی کرد و نوشت دل من در کوهساران

مسیح هرگز به اینجا نیامد
این روزها دلم گرفته آنقدر که دیگر به هیچ مساله روزمره ای فکر نمی کنم و فقط می روم به همان سرزمین دوست داشتنی کودکی.
یادم می یاد وقتي كه بچه بودم تنها سرگرمي من و بسياري از هم نسلهايم در دهه شصت فيلمهاي سياه و سفيدي بود كه آخر شب پخش ميشد و ما اگر بخت يارمان بود ميتوانستيم تماشا كنيم. يكي از فيلمها كه به نام «ديار فراموش شده» پخش شد، همیشه در یادم می ماند.
دكتر كارلو لوي يك روشنفكر بود كه ديكتاتوري فاشيستي موسوليني او را به جنوب فقير ايتاليا، به روستايي به نام ابولي تبعيد كرده بود.لوی در آن روستاي عقبمانده با احساساتي ظريف و انساني همه چيز را درك ميكرد اما ناتوان از تغيير واقعيتها تنها رنج ميكشيد.
صبح فردا در محله دربارهء فيلم با بچهها حرف ميزدم، بچهها هم كه اسم مرا گذاشته بودند: «فضانورد» با خنده ميگفتند كه كدام فيلم. ديشب كه تلويزيون داشت فوتبال نشان ميداد. فقط يكي از بچهها گفت:نه راست ميگه! من چند دقيقهاش را ديدم. مزخرف بود.
بعدها فهميدم كه كارلو لوي يك روشنفكر ايتاليايي است كه ماجراي زندگي در ابولي را نوشته است و فرانچسكو رزي آن را به فيلم تبديل كرده است.جان ماريا ولونته نقش لوي را بسيار ملموس بازي ميكند. زيباترين صحنهء فيلم آن لحظهاي است كه دهقانان فقير در ميدان روستا جمع شدهاند تا به نطق موسوليني گوش فرادهند و دوربين لبخندي جاودان از لوي ثبت ميكند.
اگر بتوانيد يك نسخه از فيلم «مسيح در ابولي توقف كرد» را پيدا كنيد، بسيار خوششانس هستيد كه ميتوانيد با كارلولوي لحظات خوبي داشته باشيد.
انتشارات هرمس اثر كارلولوي به نام «مسيح هرگز به اينجا نرسيد» را با ترجمهء محمدحسين رمضان كيايي منتشر كرده است.
در خاطرات روزانهء كارلولوي نكات درخشاني از زندگي روستاييان آمده كه شايستهء تامل است. بهويژه آنجا كه لوي به جاي تنها نمايش روح زخمي يك منطقه عقبمانده آن هم از ديد يك توريست به همدردي با آنها ميپردازد.
لوي تاكيد ميكند كه شعر و شعارهاي سياسي مقطعي راهگشاي اين مردم فقرزده نيست بلكه بايد به آنها كمك كرد تا به خودشان كمك كنند و با اتحاديههاي محلي خرافات، فقر و عقب ماندگي را ريشهكن كنند.
توسعه و پيشرفت در مناطق فقرزده آنها را به سرعت به جامعهء متمدن پيوند ميزند و از حركات و رفتارهاي غيرمنطقي بازميدارد،چيزي كه روستاييان را به راهزني در ايتاليا در آن روزگار واداشته بود.اميدوارم بتوانيد نسخهاي از اين كتاب را پيدا كنيد چون من تا آن را پيدا كردم چند بار تا فضا رفتم و برگشتم و خوب در يكي از اين سفرهايم شعري را كه اهالي ابولي براي معشوقشان ميخوانند تا برگردد را با خود آوردم.
اي ستاره، از دور سلامت و از نزديك نگاهت ميكنم
بر چهرهات راه ميروم
اي ستاره، كاري كن كه او نميرد
كاري كن كه او برگردد
و با من بماند
شب هنگام کنار درگاه خانه بايستيد و به ستارهاي كه فكر ميكنيد از بقيه مهربانتر است، نگاه كنيد و اين شعر را بخوانيد تا او برگردد... براي من كه فايدهاي نداشت شايد بخت با شما يار باشد.

رویا واکنشی رمانتیک به دنیا
غمگین ام و دوست دارم بنویسم در این روزها و خیلی حرفها دارم اما آه چه فایده از بسیار
گفتن ها ... دلم گرفته است و تنها کاری که می توانم انجام دهم باز همان بیان رویای دنیایی شاد
آرام و برابر است واکنشی رمانتیک

آنها با امید و لبخند به یک جامعه بهتر برای همه فکر می کردند و خشونت را در همه ابعاد
نفی می کردند و مسالمت آمیز آرام و دوستانه به فردای بهتر برای همه ایمان داشتند
پس آزادشان کنید...

نارنجکی در شیرینی فروشی پایتخت
در نظر بگیرید که در یک شیرینی فروشی قسمت موسوم به بالای شهر تهران یک مرتبه یک نفر از مغازه دار بپرسد آقا نارنجک دارید؟
و از آنجا که مشهدی ها به نان خامه ای می گویند نارنجک
یک مرتبه تو پرتاب شوی به شهری که باری دوستش می داری و جشن می گیری یک بازی کلامی را که زبان موجود را به چالش دعوت می کند
و از زبانی عامیانه تر ،جالب تر و زیباتر که اخم ها را به لبخند تبدیل می کند می گوید.
زبانی غیر رسمی،مردمی و پویا که از دیوارهای مختلف اجتماعی و اقتصادی
می گذرد و لبخند هدیه می دهد.
کاش می شد چهره های اخمو به شیرینی و شادی هم فکر کنند که زندگی است...