+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 16:23  توسط یک دوست
در آن کوچه های مه آلود کودکی پسری بود که همیشه دوست داشت خوب باشه و خوبی کنه .یک عصر زمستونی اون برای بچه ها انشایی خوند که می گفت می خواد یه مغازه کارت پستال فروشی داشته باشه و به همه کارت پستال هدیه بده.روزها گذشت و دوست من پسرک قصه ما تنها و تنهاتر شد .اگر گذارت به کلبه او افتاد حتما کارت پستالهاشو نگاه کن و بدون که یک روز در آن کوچه های مه آلود کودکی...